درد تو برآورد ز دنيا و ز دينم

شاعر : اوحدي مراغه اي

با مايه‌ي عشق تو آن نه باد و نه اينمدرد تو برآورد ز دنيا و ز دينم
تا پرده‌ي ز رخ برنکني هيچ نبينمچشم همه آفاق به ديدار تو بينند
از خرمن اقبال چرا خوشه نچينم؟تحصيل تو مقدور و من آسوده روا نيست
سوداي تو نگذاشت که مستور نشينمانديشه‌ي مستوري و دين داشتنم بود
گر خاتم لعل تو شود ملک نگينماز گنج وصالت به سعادت برسد زود
با ماه به پيکارم و با مهر به کينمتا ماه تشبه به رخت کرد ز خوبي
هم گوش فروبندم و هم گوشه نشينمگر نور تو در خلق نبينم ز دو گيتي
کندر سر کويت نه کم از خاک زمينمپايي به کرم بررخ من نيز همي نه
گر خاتم لعل توشود ملک يمينمچون اوحدي از وصل به شاهي برسم زود